دیروز برای دومین بار در کتابخانه مرکزی دانشگاه فردوسی مشهد سخنرانی کردم. موضوع صحبتم مثل دفعه قبل بُرشی از فلسفه محیط زیست بود که فحوای آن را همان ابتدای کلام بیان کردم: ما همه خوبیم تا زمانی که قدرت نداشته باشیم.
مهمانان عزیزی در جلسه شرکت کرده بودند که اعضای هیئت علمی، دانشجویان، شرکتکنندگان آزاد، افرادی با پُستهای علمی، اجرایی و کارکردهای مدنی بودند. از کتاب چشمانداز ایران نیز رونمایی شد که به نظرم بازخورد بسیار خوبی داشت. سرکار خانم دکتر کیوانفر، سرکار خانم دکتر ارسطوپور و همکارانشان زحمت زیادی برای این مراسم کشیدند که از آنان سپاسگزارم. جای آقای میرزایی و قراگزلو هم به عنوان ناشر و تصویرگر خیلی خالی بود اما از ایشان نیز تشکر کردم. فکر میکنم یک رونمایی دیگر هم در پیش داشته باشیم.
چهارشنبه، پنجم آذر 1404
هر بار که در زندگی چیزی به دست میآوریم: پول زیادی، پُست مهمی، فرصت ممتازی ...
بدانیم که این حق ما نیست، نوبت ماست
زیرا بسا ناشایستگان که همزمان با ما از آن برخوردارند.
21 آبان 1404
خزینهدارانِ تومن و خزینهدارانِ سخن، هر یک را به دیگری ارجی است که باید از هر دو سوی گرامی داشته شود.
یازده آبان 1404
سفرنامه کابل را دیشب به پایان رساندم و در فرودگاه مشهد از طیاره بدر شدم.
با قلم شیوا و روان تان، نت به نت کابل را شنیدم و طعم آن را مزمزه کردم و چشیدم.
بوی شهر را از یادداشتهایتان بوییدم.
اعجاز نویسنده را در رقص قلم، به گاه نشست و برخاستهای جسورانه اش در بیان مثلها در میانه ریتم داستان باید دید؛ رقصی چنین میانه میدان، شاهکار اوست!
که البته تداعی رقص بی محابای چوب بازی خراسان اوست؛ قلم رام در دست نویسنده حاذق، گاه شیهه می کشد و پا به زمین می کوبد و گاه چون بره ای خفته با نی چوپان آرام می گیرد و همین است اعجاز نویسنده!
قلمتان نویسا باد!
نسرین کیوانفر
سپاس نامه زیبای برقع پوش
سیام مهر 1404 ـ مشهد
دیشب از تایباد به سمت مشهد راه افتادم و بین راه، در جایگاه پمپ بنزین، توی یک صف طولانی و وقتگیر نیم ساعت منتظر ماندم تا نوبتم بشود. در آخرین لحظات، درست قبل از اینکه لاین خالی شود، ماشین قبل از من دیرتر شروع به بنزین زدن کرد و بنابراین کارش از خودرویی جلوییاش دیرتر تمام شد. آن یکی که در نوک لاین بود درِ باک را بست و رفت، اما همین که پمپ را خالی کرد یک ماشین ارزانقیمتِ سفید دنده عقب گرفت و بینوبت شروع کرد به بنزین زدن. قاعدتا یکی مثل من نباید واکنش نشان بدهد و دهنبهدهن بگذارد، اما اتفاقا یکی مثل من باید واکنش نشان بدهد و حلوی بیقانونی بایستد. پایین شدم و سخت اعتراض کردم، سه مرد روستایی مقابلم ایستادند و آسمان ریسمان کردند منتها اولی که جوانک چهل، چهل و پنج سالهای بود و شلنگ را به دست داشت، با لهجهای غلیظ و خیلی قلدرمآبانه گفت میزنم هر کاری هم نکردی بکن.
مهم این نیست که این افراد از سپاه مغول مستقیم به این عصر آمدهاند، مهم این است که پمپچی و ماشین جلویی من هم به این شرایط میخندیدند و مسخره میکردند. به پمپچی گفتم باید از خودت خجالت بکشی که چنین رفتاری داری و او هم آسمان ریسمان کرد و حرفهای نامربوطی زد که گفتن ندارد.
اینها را نوشتم نه برای اینکه گلهگذاری کنم یا شرح مصیبت بدهم، بلکه برای این مینویسم که بگویم محال است این صحنه را در تایباد ببینیم. محال است یکی از تایبادیها اینچنین گستاخ و گردنکلفت به بنی و بشر توهین کند و افراد حاضر در صحنه هم مثل دلقکها و تماشاگرانِ تئاتر هر هر بخندند. شهری و روستاییمان.
این را نوشتم که تایبادیها به خودشان افتخار کنند که این اندازه ذاتِ پرعیب ندارند و متوجه باشند چرا تمام شهرهای دیگر از آنان به نیکی یاد میکنند.
سهشنبه 29 مهر 1404
تهران مال ایران نیست، مال تهرانیهاست.
امروز مردی فرشساز، به غایت معمولی، به منزل ما آمد و چنان با حرارت از تاریخ ایران صحبت کرد که مرا شیفتۀ خود ساخت. چه آیندهای دارد ایران با این فرزندان!
در بانک بودم و به معاون شعبه گفتم «کاش چیزی غیر از شرافتم داشتم که برای بانک هم ارزش داشت».
اگر انسان خوبی هستید و امکان مدیریت دارید، حتمن آن شغل را بپذیرید، چون این کشور به شدت نیازمند کسانیست که خیرشان به دیگران برسد.
پنجشنبه، 24 مهرماه 1404
در دومین جشنواره ملی جریان (16 تا 18 شهریور 1404)، ویژه فعالیتهای فرهنگی خانواده بزرگ وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، کنشگریهای داوطلبانه من در حوزه دانشگاه و خارج از دانشگاه مد نظر داوران محترم قرار گرفت و نهایتا به عنوان برگزیدۀ اول انتخاب شدم. از مجتمع آموزش عالی تربت جام، از دانشگاه رازی کرمانشاه به عنوان میزبان و از وزارت محترم عتف بسیار سپاسگزارم.
20 شهریور 1404
دیروز پانزده ساعت کار کردم و امروز هم خوشحال میشوم اگر همینمقدار کار داشته باشم. دو کتاب جدید یعنی «خط میخی و خط پهلوی» (هر دو برای کودکان و نوجوانان) را باید تحویل صفحهآرا بدهم و تازه روی متنی که نهاییاش کرده بودم و برای چاپ فرستاده بودم، دوباره این اندازه ویرایش بایدی یافتم و متنها را چندین بار بازخوانی کردم. خرسندم که چنین بختیارم که هنوز فرصت و شوق و توانشی برای نوشتن دارم و به آنچه دلبستهام هنوز میتوانم بپردازم.
1404/6/10
دو روز پیش دوست گرامی جناب آقای دشتی عکسهایی از برنامه صبحانۀ ایرانی را برایم فرستادند که مجریان محترم در حال نقد موجزی از شاهنامه کودک و نوجوان بودند. آرش جان، پسرم، آن ویدیو را برایم تقطیع کرد و من هم در اینستاگرامم بارگذاری کردم. از اینکه شاهنامه این اندازه مورد توجه قرار گرفته و راه خود را به محافل مختلف باز کرده بسیار خوشحالم و از دستاندرکاران برنامه و نیز دو بزرگوار یادشده نیز سپاسداری دارم.
جمعه، هفتم شهریور 1404
به فردوسی اهانت کرد
شرم بر او باد
و بر تخمی که او را زاد
و بر تخمی که از وی زاد
چهارم شهریور 1404
برای نظام بانکی کشور، مراجعین به سه دسته تقسیم میشوند:
آنها که اگر از شمال شهر بگذرند، رئیس بانک جنوب شهر میبیند
آشنایان و نزدیکان که وقتی وارد میشوند مستحق لبخند تشخیص داده میشوند
و ما دستۀ سوم که حتی اگر سلام کنیم هم علیک نمیگویند و مشکوک و بَد اخم نگاهمان میکنند و هرموقع بخواهند سخنمان را قطع میکنند
جواب درخواستهای دستۀ اول همیشه بله است و جواب امثال ما را تا حد امکان نه
مسئولین بانک دستۀ اول را حتی اگر نبینند میبینند و ما را حتی اگر ببینند نمیبینند
کاش برایشان دستۀ چهارمی هم وجود داشت.
و وقتی اینان، این دانشآموزان متوسطالحال قدیم، را میبینم که چگونه در پناه نابسامانی موجود، میتازند خود را با آن شعر فردوسی تسلا میدهم که:
سپهر بلند اَر کِشَد زین تو ... سرانجام خشت است بالین تو
چهارم شهریور 1404
از سال 1384 که آخرین قصۀ گُلَک و نِکَک را نوشتم، 20 سال طول کشید تا 3 قصۀ دیگر به آن مجموعه بیفزایم و حالا در عرض 2 روز (دیروز و پریروز)، 2 ماجرای جدید به 8 قصۀ قبلی افزودهام تا باشد که 10 قصۀ نخست از این هوسنههای طنز و کوتاه محلی را به همکاران نشر بسپارم. موج که میآید اینطوری میآید. تا یک ماه پیش فکر میکردم گلک و نکک با من قهر کردهاند و خیال آشتی هم ندارند؛ ولی حالا این دو خردسال شَرّ تایبادی، که یکسره آتش میسوزانند و با گویش تایبادی حرف میزنند و مورد علاقۀ بسیاری از مردم محلی هستند، دوباره مرا به همنشینی با خود مفتخر ساختهاند و با نقل خاطرات بامزۀ تایبادِ قدیم به نظر میرسد آنها هم دلشان برای مخاطبان، بهخصوص نسل جوان، تنگ شده است. قصههای این مجموعه را به سرکار خانم انتخابی دادهام تا مثل همیشه با تصاویر زیبایشان بر غنای آن بیفزایند و امیدوارم بتوانیم تا پایان سال آنها را به شکلی ارزشمند منتشر کنیم.
پنجشنبه، 23 مرداد 1404
در پنجاه و پنج سالگی و پس از سی و سه سال زندگی مشترک و انتشار پنجاه و پنج کتاب ریز و درشت، بالاخره در منزل صاحب اتاق کار شدم. کمی هیجان دارم.
At fifty-five, after thirty-three years of marriage and the publication of fifty-five books, big and small, I finally have my own home study. I’m a little excited.
بیستم مرداد 1404
گلک و نکک هشتم را که به پایان بردم، قلبم به شدت میتپید و روحم تحت فشار بود. متوجه شدم که خیلی به خودم سخت گرفتهام. همزمان هم داستانساختن و هم ریزهکاریها را رعایت کردن و هم به گویش محلی متن را آراستن کار خیلی سختیست و این شرایط آدم را میتواند از پا بیندازد. رفتم کمی دراز کشیدم تا حالم جا بیاید و البته هیچ ناراحت نیستم. زمانم کم است و بهتر است باقیماندۀ عمرم تولید همراه با از نا افتادن باشد تا اینکه خالیخالی عمرم به سر آید و حسرتش به دلم بماند.
دوشنبه بیستم مرداد 1404
برای رشد شخصیت کدامیک مهمتر است؟
مدیریت رفتار یا مدیریت زمان؟
[پرسشهای مهم را از خود بپرسیم حتی اگر برایشان پاسخی نداشته باشیم]
Which is more important for personal growth?
Behavior management or time management?
(Let us ask ourselves important questions, even if we don’t have answers for them.)
هفدهم مرداد 1404
اگر سرگرمِ کاری ارزشمند باشی، به ازای هر 1000 نفر بیتفاوت، 10 نفر دشمن و یک نفر دوست خواهی داشت.
1404/4/31
نظم یعنی
پایبندی به اهداف کوچک
و رسیدن به دستاوردهای بزرگ
1404/4/24
یادآوری به ترکیه دربارۀ اجدادشان یعنی سلجوقیان (از تاریخ بیهقی)
1- و خراسان آلوده شد [به قوم ایشان] صفحه 731
2- و سلجوقیان با [هارونِ خیانتکار] یکی شدند، 733
3- شاهمَلِک [در خوارزم تار و مارشان کرد، گریختند] با اسبان برهنه .... نه بخارا توانستند رفت، نه به خوارزم بتوانستند بود، [پس] تدبیرِ آمدن به خراسان بساختند [تا تحت حمایت غزنویان قرار گیرند] و آن روز هفتصد نفر بودند و [شهر] آموی را غارت کردند، 739 و 734
4- [بعداً حتی به ولینعمتان خود نیز] وفا نکردند، 742
5- طغرل [سلجوقی به قاضی صاعد گفت] ما مردمان نو و غریب، رسم [ایرانیان] ندانیم. 596
آقای سیاستمدار، شما که نخستینبار هزار سال پیش پا به نیشابور ما گذاشتی، [و تازه بعد از این پا به ترکیۀ خودت گذاشتی] چطور ناگهان کانون تمدن چندهزار سالۀ تبریز و ری و اصفهان شدی؟
دیبای دیداری، انتشارات سخن، 1390
1404/4/23
اگر موفق شوی، تو را نمیبخشند.
هجدهم تیرماه 1404
کسی گُزیدۀ یک قوم نمیشود مگر پیشتر قدرت او را گَزیده باشد؛ این گُزیدههای گَزیده اندکاندک سیاه میشوند و بسیار اندک از ایشان جان به سلامت بدر میبرند.
هفدهم تیر 1404 ـ مشهد